سیلویا لایکنز

پرونده سیلویا لایکنز | داستان واقعی و غم‌انگیز “خانه وحشت ایندیانا”

۱۸ آذر ۱۴۰۴ 4.4K بازدید

قبل از شروع بگم: اگر دل‌نازک هستید، همین الان صفحه رو ببندید. چیزی که قراره بخونید فیلم ترسناک نیست، واقعیته. داستان واقعی قتل سیلویا لایکنز مربوط به دختر ۱۶ ساله‌ایه که در سال ۱۹۶۵ توسط زنی به نام “گرترود بنیسزوسکی” و بچه‌های محله در ایالت ایندیانا، به بدترین شکل ممکن حبس، گرسنگی و شکنجه شد و در نهایت جونش رو از دست داد. این پرونده جنایی واقعی به قدری وحشتناک بود که دادستان پرونده اون رو “شنیع‌ترین جنایت علیه یک فرد در تاریخ ایندیانا” نامید. حالا اگه آمادگی شنیدنش رو داری، بیا بریم تو دل ماجرا.

همه ما فیلم‌های ترسناک زیادی دیدیم؛ فیلم‌هایی مثل “The Girl Next Door” یا “An American Crime”. اما وحشتناک‌ترین قسمت ماجرا اینجاست که این فیلم‌ها زاییده تخیل نویسنده نیستن، بلکه دقیقاً از روی داستان واقعی شکنجه سیلویا لایکنز ساخته شدن. شاید باورتون نشه ولی واقعیت خیلی تلخ‌تر و سیاه‌تر از چیزیه که توی سینما نشون دادن. توی این مقاله از سایت رازگشا، می‌خوایم پرونده‌ای رو باز کنیم که نشون میده گاهی “مادر” می‌تونه ترسناک‌ترین هیولای دنیا باشه.

گرترود بنیسزوسکی؛ مادری که شیطان شد

گرترود بانیسفسکی و پسرش جان بانیسفسکی در دادگاه
گرترود بانیسفسکی و جان بانیسفسکی پسر 13 ساله او در دادگاه (جان در شکنجه‌های سیلویا نقش بسیار فعالی داشت. در دادگاه محاکمه شد)

برای اینکه بفهمیم چه بلایی سر سیلویا لایکنز اومد، اول باید هیولای داستان رو بشناسیم. گرترود بنیسزوسکی وقتی با پدر و مادر سیلویا آشنا شد، یک زن ۳۷ ساله لاغر و تکیده بود که ظاهرش حس ترحم بقیه رو برمی‌انگیخت. اما پشت این ظاهر رنجور، کوهی از خشم و جنون پنهان شده بود.

۱. زندگی سیاه گرترود قبل از ورود سیلویا

گرترود زندگی نرمالی نداشت. اون چندین ازدواج ناموفق داشت که همشون با خشونت و کتک‌کاری تموم شده بود. شوهر آخرش اون رو با ۷ تا بچه قد و نیم‌قد ول کرده بود و رفته بود. گرترود آسم شدید داشت، افسرده بود و همیشه حس می‌کرد قربانی بی‌عدالتی دنیا شده. اون مدام قرص‌های اعصاب و مسکن مصرف می‌کرد و توی خونه‌ای زندگی می‌کرد که فقر از در و دیوارش می‌بارید. خونه‌ای کثیف، بدون قانون و پر از بچه‌هایی که یاد گرفته بودن برای بقا باید “بی‌رحم” باشن. وقتی پدر سیلویا پیشنهاد داد که دختراش اونجا بمونن و پول بدن، گرترود فقط به اون ۲۰ دلار هفته‌ای فکر می‌کرد، نه مسئولیت مادری.

۲. چرا سیلویا؟ (ریشه روانی نفرت)

اینجا یه سوال مهم پیش میاد: چرا گرترود اینقدر از سیلویا متنفر شد؟ روانشناس‌ها میگن دلیلش “حسادت محض” بود. سیلویا جوان، زیبا و مودب بود. همه چیزهایی که گرترود دیگه نداشت. گرترود وقتی به سیلویا نگاه می‌کرد، جوانیِ از دست رفته خودش رو می‌دید. جرقه اصلی وقتی زده شد که دختر خودِ گرترود (پائولا) که هم‌سن سیلویا بود، باردار شد (بدون ازدواج). گرترود به جای اینکه با واقعیت روبرو بشه، تمام خشمش رو سر سیلویا خالی کرد. اون شروع کرد به تهمت زدن به سیلویا. به دروغ می‌گفت سیلویاست که هرزه است و توی مدرسه دنبال پسرهاست. این مکانیزم دفاعی گرترود بود: “دختر من پاکه، این دختره که کثیفه!”

۳. شستشوی مغزی بچه‌ها

ترسناک‌ترین هنر گرترود، توانایی‌ش در کنترل ذهن بود. اون خونه رو تبدیل به یک پادگان نظامی کرده بود که خودش فرمانده‌ش بود. اون به بچه‌های خودش و بچه‌های محله یاد داد که سیلویا “کمتر از انسان” هست. گرترود به بچه‌ها می‌گفت: “سیلویا باعث بدبختی ماست، اون باید تنبیه بشه.” اون حتی بچه‌ها رو مجبور می‌کرد که سیلویا رو کتک بزنن تا وفاداری‌شون رو به مادر ثابت کنن. اگه کسی مخالفت می‌کرد، خودش هم قربانی می‌شد. اینطوری بود که داستان واقعی شکنجه سیلویا لایکنس تبدیل شد به یه تفریح گروهی برای بچه‌های ۱۲-۱۳ ساله!

روزهای جهنمی؛ وقتی خانه تبدیل به سلاخ خانه شد

خانه ای که سیلویا در آن شکنجه شد
خونه شماره ۳۸۵۰ ایندیانا محل شکنجه سیلویا

اگه فکر می‌کنید ماجرا به چند تا سیلی و حبس کردن توی اتاق ختم می‌شد، سخت در اشتباهید. چیزی که توی خونه شماره ۳۸۵۰ خیابان نیویورک شرقی اتفاق افتاد، فراتر از شکنجه بود؛ یک سلاخی تدریجی بود. بیایید تقویم این روزهای سیاه رو با جزئیات ورق بزنیم.

۱. استراتژی “شکستن غرور” (شکنجه‌های اولیه)

گرترود باهوش بود؛ اون می‌دونست قبل از اینکه جسم سیلویا رو نابود کنه، باید روحش رو بشکنه.

  • خوردن کثافات: گرترود، سیلویا رو متهم می‌کرد که خودش رو کثیف کرده. برای تنبیه، اون رو مجبور می‌کرد پوشک کثیف نوه گرترود یا مدفوع خودش رو بخوره. وقتی سیلویا بالا می‌آورد، گرترود مجبورش می‌کرد استفراغ خودش رو هم بخوره. این کار باعث شد سیلویا دیگه خودش رو یک انسان نبینه.
  • تحقیر جنسی: گرترود بطری شیشه‌ای نوشابه رو برمی‌داشت و… (به خاطر رعایت قوانین و حفظ حریم، جزئیات رو سربسته می‌گم) اون به بدترین شکل ممکن به حریم خصوصی سیلویا تجاوز می‌کرد تا بهش ثابت کنه هیچ مالکیتی روی بدن خودش نداره.

۲. حمام‌های اسید و نمک!

یکی از دردناک‌ترین بخش‌های داستان واقعی شکنجه سیلویا لایکنس، حمام‌های اجباری بود. گرترود ادعا می‌کرد سیلویا “نجس” و “کثیف” شده. اون سیلویا رو داخل وان آب داغ (نزدیک به جوش) می‌انداخت. اما ماجرا اینجا تموم نمی‌شد. وقتی بدن سیلویا پر از زخم‌های باز و سوختگی بود، گرترود روی زخم‌ها نمک می‌پاشید تا “عفونت نکنه”! تصور کنید ریختن نمک و الکل روی زخم‌های باز و عمیق چه دردی داره. سیلویا توی وان جیغ می‌زد و گرترود با خونسردی تماشا می‌کرد.

۳. تبدیل انسان به “کیسه بوکس” متحرک

در اواسط اکتبر، سیلویا دیگه شبیه آدمیزاد نبود.

  • خاموش کردن سیگار: بدن سیلویا تبدیل شده بود به زیرسیگاری گرترود و بچه‌های محله. اونا سیگارهاشون رو روی پوست حساس گردن، سینه و پاهای سیلویا خاموش می‌کردن. پزشکی قانونی بعدها بیش از ۱۵۰ جای سوختگی سیگار روی بدنش پیدا کرد.
  • شکستن انگشتان: گرترود انگشتان دست سیلویا رو به سمت عقب فشار می‌داد تا بشکنن. چرا؟ چون سیلویا سعی کرده بود تکه نانی رو بدزده تا از گرسنگی نمیره.

۴. شاهکار شیطانی؛ کنده کاری روی شکم (The Branding)

این قسمت اوج قساوت بود. گرترود تصمیم گرفت یک “نشان” ابدی روی بدن سیلویا لایکنز بذاره. اون به “ریکی هابز” (پسر ۱۴ ساله همسایه) و دختر خودش دستور داد که سیلویا رو نگه دارن. اونا یک سوزن ضخیم رو روی شعله گاز سرخ کردن. گرترود دستور داد که روی شکم سیلویا بنویسن: “I’M A PROSTITUTE AND PROUD OF IT” (من یک فاحشه هستم و به آن افتخار می‌کنم). چون پوست شکم نرم بود و سوزن مدام سرد می‌شد، این کار ساعت‌ها طول کشید. سیلویا از شدت درد بیهوش می‌شد، اما اونا با آب سرد به هوشش می‌آوردن تا درد رو کامل حس کنه.

۵. روزهای آخر؛ زندگی در تابوت بتنی

هفته آخر زندگی سیلویا، اون به زیرزمین منتقل شد. اونجا هیچ نوری نبود. دست‌های سیلویا لایکنز رو با طناب به لوله‌های سقف بسته بودن تا نتونه بشینه یا دراز بکشه. اون مجبور بود روزها سرپا بایسته، در حالی که پاهاش شکسته و عفونی بود. همسایه‌ها بعدها گفتن صدای ناله‌ای ضعیف مثل صدای “توله سگ زخمی” از زیرزمین میومد، اما کسی کاری نکرد. سیلویا در تنهایی مطلق، در تاریکی و بوی تعفن، در حالی که بدنش کرم زده بود، آخرین نفس‌هاش رو کشید.

شاید بپرسید مگه میشه توی یه محله مسکونی همچین اتفاقی بیفته و کسی نفهمه؟ حقیقت تلخ اینه که همسایه‌ها صداها رو می‌شنیدن ولی ترجیح می‌دادن دخالت نکنن. بچه‌های محله هم انگار مسخ شده بودن. اون‌ها می‌اومدن خونه گرترود، نوشابه می‌خوردن و به عنوان تفریح سیلویا رو می‌زدن. روانشناس‌ها به این پدیده میگن “اثر تماشاگر” یا شایدم شستشوی مغزی توسط یه شخصیت کاریزماتیک و روانی مثل گرترود.

پایان تلخیا سیلویا لایکنز و دادگاهی که آمریکا را لرزاند

دادگاه گرترود بانیسفسکی
اشک‌های تمساح در دادگاه؛ گرترود بانیسفسکی بارها در حین محاکمه با گریه و زاری سعی کرد خود را بی‌گناه و بیمار روانی جلوه دهد تا از صندلی الکتریکی فرار کند. استراتژی‌ای که در نهایت باعث شد حکم اعدام نگیرد.

روز ۲۶ اکتبر ۱۹۶۵، روزی بود که رنج‌های سیلویا لایکنز تموم شد، اما شوک بزرگی به دنیا وارد شد. بیایید دقیق ببینیم در اون ۲۴ ساعت آخر و روزهای دادگاه چه گذشت.

۱. آخرین نفس‌ها؛ رهایی از جهنم

بعدازظهر روز ۲۶ اکتبر، سیلویا لایکنز تلاش کرد که بلند شه. گرترود بهش گفته بود که اگه بتونه خودش رو تمیز کنه، شاید بذاره روی تشک بخوابه. سیلویا با بدنی که دیگه جونی نداشت، سعی کرد لبه روشویی رو بگیره اما تعادلش رو از دست داد و با سر زمین خورد. گرترود به جای کمک، بالای سرش ایستاد و داد زد: “باز داری ادا در میاری؟” اما این بار ادا نبود. سیلویا زمزمه کرد: “مامان، بابا، دوستتون دارم…” و تمام. ساعت ۶:۳۰ عصر، قلب دختری که فقط ۱۶ سال داشت و پیر شده بود، از حرکت ایستاد.

۲. صحنه‌سازی ناشیانه گرترود

وقتی گرترود فهمید سیلویا مرده، نترسید. اون خونسرد بود. اون لباس‌های کثیف سیلویا رو درآورد، بدنش رو شست و لباس تمیز تنش کرد. بعد یه نامه جعلی نوشت با این مضمون: “آقای عزیز، من با یک عده پسر فرار کردم و اون‌ها منو زدن… سیلویا.” اون می‌خواست به پلیس بگه سیلویا فرار کرده بود و وقتی برگشت، کتک‌خورده بود و جلوی در خونه مرد! وقتی پلیس رسید، جنی (خواهر سیلویا) که ماه‌ها سکوت کرده بود، با دیدن جنازه خواهرش جرات پیدا کرد. اون آروم به افسر پلیس نزدیک شد و جمله‌ای رو گفت که پرونده رو منفجر کرد: “منو از اینجا ببرید تا همه چی رو بهتون بگم. اون زن خواهرم رو کشت.”

۳. گزارش پزشکی قانونی؛ سندی از توحش

دکتر “الیس”، آسیب‌شناس پرونده، در دادگاه گفت که در طول تمام سال‌های کارش همچین چیزی ندیده.

  • ۱۵۰ زخم: روی بدن سیلویا لایکنز بیش از ۱۵۰ زخم مجزا وجود داشت.
  • مغز متورم: ضربات به سرش باعث خونریزی و تورم شدید مغز شده بود.
  • سوءتغذیه: معده سیلویا تقریباً خالی بود و کبدش به خاطر گرسنگی شروع به خوردن خودش کرده بود.
  • علت مرگ ترکیبی از “شوک ضربه به مغز”، “سوختگی‌های گسترده” و “سوءتغذیه شدید” اعلام شد.

۴. دادگاه قرن در ایندیانا

دادگاه گرترود بنیسزوسکی یکی از شلوغ‌ترین دادگاه‌های تاریخ آمریکا بود. مردم جلوی دادگاه صف می‌کشیدن تا “هیولای ایندیانا” رو ببینن.

  • دفاع گرترود: وکیل گرترود سعی کرد از کارت “جنون” استفاده کنه. اونا گفتن گرترود افسرده بوده، داروی نامناسب می‌خورده و مسئول اعمالش نبوده.
  • حمله دادستان: دادستان پرونده، “لروی نیو”، این دفاع رو رد کرد. اون گفت: “کسی که دیوانه است، صحنه‌سازی نمیکنه، نامه جعلی نمینویسه و بچه‌ها رو مدیریت نمیکنه. گرترود شیطان خالصه، نه دیوانه.”
  • شهادت جنی: جنی لایکنس (خواهر سیلویا) قهرمان دادگاه بود. اون با وجود سن کم، تمام جزئیات شکنجه‌ها رو تعریف کرد و باعث شد هیئت منصفه گریه کنن.

چند نکته مهم درباره جنی خواهر سیلویا:

جنی لایکنس در دادگاه؛ دختری که با پاهای فلج، تنها شاهد زنده مانده از خانه وحشت بود.
جنی لایکنز در دادگاه؛ دختری که با پاهای فلج، تنها شاهد زنده مانده از خانه وحشت بود.

۱. معلولیت جسمی: جنی به بیماری فلج اطفال (Polio) مبتلا بود و پاهایش مشکل داشت (بریس می‌پوشید). گرترود (قاتل) از این ضعف جسمانی سوءاستفاده می‌کرد تا او را کنترل کند.

۲. شاهد اجباری: غم‌انگیزترین بخش داستان جنی این است که او مجبور بود شکنجه شدن خواهرش را تماشا کند و حتی گاهی با تهدید مرگ، مجبورش می‌کردند در آزار خواهرش شرکت کند. نگاه او در این عکس، بار سنگین این عذاب وجدان و وحشت را نشان می‌دهد.

۳. قهرمان داستان: جنی همان کسی بود که در نهایت توانست مخفیانه به پلیس و مددکار اجتماعی سیگنال بدهد و باعث دستگیری گرترود شود. اگر جنی نبود، شاید راز مرگ سیلویا هرگز اینطور فاش نمی‌شد.

۵. احکام صادر شده؛ عدالت یا شوخی؟

بعد از ۸ ساعت بحث، هیئت منصفه در ۱۹ می ۱۹۶۶ رای نهایی رو صادر کرد:

  1. گرترود بنیسزوسکی: گناهکار به جرم قتل درجه یک (عمدی). حکم: حبس ابد. (دادستان تقاضای اعدام داشت اما چون گرترود زن و مادر بود، هیئت منصفه به اعدام رای نداد).
  2. پائولا بنیسزوسکی (دختر گرترود): گناهکار به جرم قتل درجه دوم. حکم: حبس ابد (اما بعداً حکمش کم شد).
  3. جان بنیسزوسکی (پسر گرترود)، کوی هابارد و ریکی هابز (پسران همسایه): گناهکار به جرم “قتل غیرعمد” (Manslaughter). حکم: ۲ تا ۲۱ سال زندان. (همشون خیلی زود و بعد از ۱۸ ماه آزاد شدن!).

۶. تیر خلاص به عدالت؛ آزادی گرترود

لحظه آزادی گرترود بانیسفسکی
گرترود بانیسفسکی در سال ۱۹۸۵؛ لحظه آزادی از زندان در میان اسکورت پلیس. او پس از آزادی نامش را به ‘نادین ون‌فوسان’ تغییر داد تا از خشم مردم در امان بماند.

این قسمت خون‌تون رو به جوش میاره. گرترود، زنی که مسئول شنیع‌ترین جنایت تاریخ ایندیانا بود، توی زندان تبدیل شد به “زندانی نمونه”! اون توی زندان خیاطی می‌کرد و مشاوره می‌داد. در سال ۱۹۸۵، بعد از حدود ۲۰ سال زندان، گرترود عفو مشروط گرفت و آزاد شد! این خبر باعث تظاهرات گسترده مردم شد. گرترود مجبور شد اسمش رو به “نادین ون‌فوسان” تغییر بده و به یه شهر دیگه فرار کنه. اون ۵ سال بعد، در سال ۱۹۹۰ به خاطر سرطان ریه مرد. خیلی‌ها معتقد بودن که مرگ راحت با سرطان، مجازات کافی برای زنی که جهنم رو روی زمین ساخته بود، نبود.

یه حقیقت عجیب: خونه‌ای که سیلویا لایکنز توش کشته شد (شماره ۳۸۵۰)، سال‌ها خالی موند چون هیچکس حاضر نبود اونجا زندگی کنه. مردم میگفتن صدای گریه دختر جوونی رو از زیرزمین می‌شنون. اون خونه در سال ۲۰۰۹ تخریب شد تا شاید خاطره سیاه اون خیابون پاک بشه… اما مگه پاک میشه؟

کلام آخر رازگشا

نوشتن از داستان واقعی شکنجه سیلویا لایکنز واقعاً دردناکه، اما این داستان‌ها باید گفته بشه تا یادمون نره که هیولاها همیشه دندان‌های نیش بلند ندارن؛ گاهی وقتا اونا لبخند می‌زنن و بهشون میگیم “خانم همسایه”.

بیاید یکم عمیق‌تر به ماجرا نگاه کنیم. توی این پرونده، بچه‌های ۱۰-۱۲ ساله‌ای بودن که با اشتیاق سیلویا رو شکنجه می‌کردن. به نظر شما “ذات انسان” گرایش به خشونت داره و فقط قانون ما رو کنترل می‌کنه؟ یا این بچه‌ها فقط قربانی تربیت غلط گرترود بودن؟ ۱. انسان ذاتاً خشنه، اگه قانون نباشه هممون گرترود می‌شیم! ۲. نه، اونا شستشوی مغزی شده بودن و نمی‌فهمیدن چیکار می‌کنن. 🧠 ۳. یا شایدم ترس از گرترود باعث شده بود هم‌رنگ جماعت بشن؟

راز بعدی را کشف کن

دیدگاه کاربران

لغو پاسخ

اولین دیدگاه را شما ثبت کنید.