
ماجرای عجیب مرگ جویس وینسنت | ۳ سال جلوی تلویزیون! + علت مرگ
فکرشو بکن، نشستی روی مبل، صدای تلویزیون میاد، دور و برت کادوهای کادوپیچ شده کریسمس هست و یهو… همه چی تموم میشه. اما ترسناکتر از مرگ، اینه که تا نزدیک به ۳ سال بعد، هیچکس، تاکید میکنم هیچکس، نمیاد سراغت! ماجرای عجیب مرگ جویس وینسنت (Joyce Carol Vincent) یکی از تکاندهندهترین پروندههای قرن بیست و یکمه که نشون میده چطور یه آدم وسط یه شهر شلوغ مثل لندن میتونه کاملاً نامرئی بشه. وقتی پلیس در رو باز کرد، تلویزیون هنوز روی شبکه BBC1 روشن بود و اسکلت جویس روی مبل، رو به تلویزیون نشسته بود. اما واقعاً چی شد که کار به اینجا رسید؟
آنچه در این مقاله میخوانید
جویس وینسنت واقعاً کی بود؟

شاید با شنیدن این داستان فکر کنی جویس یه پیرزن تنها و منزوی بوده که هیچکس رو نداشته. ولی دقیقاً برعکس! اگه الان بری و جویس وینسنت ویکی پدیا رو سرچ کنی، شاید فقط اطلاعات آماری ببینی، اما حقیقت خیلی رنگیتر از این حرفاست.
جویس متولد ۱۹۶۵ بود، یه دختر جذاب، خوشصدا و به شدت اجتماعی. باورت میشه اون حتی با نلسون ماندلا و خوانندههای معروف دیدار کرده بود؟ اون یه زندگی معمولی نداشت؛ دوستان زیادی داشت و آدم موفقی به نظر میرسید. پس چی شد که ماجرای عجیب مرگ جویس وینسنت رقم خورد و اون دختر پرشور تبدیل شد به کسی که ۳ سال تمام هیچکس حتی زنگ در خونش رو نزد؟
مشکل از جایی شروع شد که جویس تصمیم گرفت از رادارهای اجتماعی محو بشه. اون قربانی خشونت خانگی شده بود و برای فرار از یک رابطه سمی، مدام محل زندگیش رو تغییر میداد و ارتباطش رو با خانواده و دوستان قطع میکرد تا «پیدا نشه». این انزوای خودخواسته، متاسفانه باعث شد وقتی که واقعاً به کمک نیاز داشت، کسی اونجا نباشه.
جویس فقط یک زن خانهدار نبود

اگه فکر میکنی جویس یه آدم بیکار و بیسواد بوده، سخت در اشتباهی. اون زندگی حرفهای درخشانی داشت که باورکردنش با اون پایان تلخ، سخته:
- کارمند رده بالا: جویس توی یکی از بزرگترین شرکتهای حسابرسی دنیا یعنی ارنست اند یانگ (Ernst & Young) در بخش خزانهداری کار میکرد. حقوقش عالی بود و همکاراش اون رو یه کارمند دقیق و باهوش میشناختن.
- ارتباط با سلبریتیها: اون مدتی هم توی کمپانی موسیقی OCL کار میکرد. باورت میشه؟ اون با خوانندههای بزرگی مثل استیوی واندر (Stevie Wonder) و چهرههای سیاسی مثل نلسون ماندلا ملاقات کرده بود.
- سقوط ناگهانی: سال ۲۰۰۱، بدون هیچ دلیل مشخصی از شغل خوبش استعفا داد. انگار یه چیزی توی درونش شکست.
اون از یه زندگی لوکس و اداری، به کار کردن در پناهگاه زنان خشونتدیده و نظافتچی بودن رو آورد تا فقط بتونه زنده بمونه و پنهان بشه.
خانواده و زخم های کودکی
ریشه تنهایی جویس رو باید توی کودکیش جستجو کرد. اون کوچکترین دختر از بین ۵ خواهر بود و اصلیتی از جزایر کارائیب (گرانادا) داشت.
- مرگ مادر: وقتی جویس فقط ۱۱ سالش بود، مادرش رو از دست داد. این ضربه روحی باعث شد یه حفره عاطفی بزرگ توی قلبش ایجاد بشه که هیچوقت پر نشد. جویس وابستگی شدیدی به مادرش داشت.
- رابطه با پدر: پدرش مردی بود که از نظر عاطفی فاصله زیادی با بچههاش داشت. رابطه جویس با پدرش سرد و پر از تنش بود.
- چرا خواهرهاش سراغش نرفتن؟ این سوالیه که همه میپرسن. واقعیت اینه که خواهرهاش دوستش داشتن، اما جویس عادت داشت غیبش بزنه. اون مدام شماره عوض میکرد، آدرس نمیداد و وقتی با مردی وارد رابطه میشد، کلاً قید بقیه رو میزد. خواهرهاش حتی نامه براش فرستاده بودن اما چون جویس خونهاش رو عوض کرده بود، نامهها نرسیده بود. اونها فکر میکردن جویس عمداً میخواد تنها باشه و به حریم خصوصیش احترام گذاشتن، غافل از اینکه اون مرده.
اخلاق و روحیات؛ دختری که همه عاشقش میشدن
توی مستند و صحبتهای دوستانش، جویس رو اینطوری توصیف کردن:
- آفتابپرست اجتماعی: اون میتونست با هر کسی گرم بگیره. خوشصدا بود، زیبا بود و وقتی وارد اتاقی میشد، انرژی مثبت میاورد. خیلیها میگفتن آرزو داشتن شبیه اون باشن.
- غرور کشنده: مشکل اصلی جویس “کمالگرایی” و “غرور” بود. اون دوست نداشت کسی ضعفش رو ببینه. اگه مشکلی براش پیش میاومد (مثل خشونت خانگی یا بیپولی)، به جای کمک خواستن، فرار میکرد. اون شرم داشت از اینکه بگه “حالم خوب نیست”.
- رازدارِ خودش: جویس خیلی تودار بود. با همه میخندید ولی گریههاش رو برای تنهایی نگه میداشت.
همین اخلاقش که نمیخواست بارِ دوشِ کسی باشه، در نهایت باعث شد توی اون آپارتمان تنها بمونه. اون قربانیِ تصویرِ کاملی شد که از خودش برای دیگران ساخته بود.
پلیس چطور این کلاف سردرگم را باز کرد؟

وقتی پلیس وارد صحنه شد، اولش همه چیز بوی جنایت میداد. یه جسد تجزیه شده، وسط یه محله شلوغ. کارآگاهها فوراً نوار زرد “صحنه جرم” رو دور تا دور خونه کشیدن و تحقیقات شروع شد. مراحل کارشون خیلی دقیق و در عین حال غمانگیز بود:
شناسایی هویت (سختترین مرحله):

چون جسد تقریباً اسکلت شده بود، شناسایی چهره غیرممکن بود. پلیس مجبور شد سراغ سوابق دندانپزشکی بره. اونها فک و دندانهای جسد رو با عکسهای خندان جویس در یک عکس قدیمی تعطیلات مقایسه کردن و بالاخره تونستن تایید کنن که این خانم، همون جویس کارول وینسنتِ گمشده است.
شناسایی خانواده:
پلیس با بررسی دفترچه تلفن و اسناد توی خونه، تونست ردپای خواهرهاش رو پیدا کنه. تصور کن وقتی پلیس زنگ در خونه خواهرش رو زد تا بگه “خواهرت پیدا شده، اما ۳ سال پیش مرده”، چه شوکی به اونها وارد شد. اونها فکر میکردن جویس سرش شلوغه و زندگی خوبی داره.
معمای بزرگ: چرا ۳ سال کسی متوجه نشد؟
این بخش مهمترین قسمت ماجراست که مو به تن آدم سیخ میکنه. چطور ممکنه جسدی ۳ سال توی خونه باشه و همسایهها نفهمن؟
- ماجرای اجاره خانه: نیمی از اجاره خانه جویس به صورت اتوماتیک از حسابش کسر میشد و نیمی دیگر توسط بنهای دولتی پرداخت میشد. برای همین صاحبخانه فکر میکرد او زنده است و اجارهاش را میدهد!
- پنجره باز و بوی تعفن: پنجره آپارتمان جویس کمی باز مانده بود. این جریان هوا باعث شد بوی تعفن جسد از خانه خارج شود.
- صدای تلویزیون: همسایهها فکر میکردند صدای تلویزیون که شبانهروز میآمد، نشانه این است که کسی در خانه است. آنها نور آبی تلویزیون را شبها میدیدند و فکر میکردند جویس بیدار است، غافل از اینکه او سالهاست مرده.
معمای پزشکی؛ دلیل اصلی مرگ چی بود؟
شاید بپرسی مگه میشه یه نفر جوون و سالم (۳۸ ساله) یهو بمیره؟ وقتی پلیس و پزشکی قانونی رسیدن برعکس پرونده های جنایی دیگه، با یه اسکلت روبرو بودن، نه یه جسد تازه. این یعنی بافتهای بدن، خون و اندامهای داخلی از بین رفته بودن و عملاً هیچ راهی برای کالبدشکافی استاندارد وجود نداشت. در واقع، جسد به قدری غیرقابل شناسایی بود که مجبور شدن از روی سوابق دندانپزشکی و مقایسه لبخندش با عکسهای قدیمی، هویتش رو تایید کنن.
پلیس اول به جنایت مشکوک شد، اما در از پشت قفل شده بود (قفل دوبل) و هیچ اثری از ورود به زور یا درگیری وجود نداشت. پس قتل منتفی شد.
اما دلیل مرگ طبیعی چی بود؟ با بررسی پروندههای پزشکی جویس، دو تا سرنخ اصلی پیدا شد:
آسم شدید:
جویس سابقه آسم داشت و نکته غمانگیز ماجرا اینه که یک اسپری تنفسی آسم درست کنار جسدش پیدا شد. این یعنی احتمالاً دچار حمله تنفسی شده، دستش رو دراز کرده تا اسپری رو برداره، اما نتونسته و… تمام.
زخم معده:
جویس چند ماه قبل از ناپدید شدن، به خاطر استفراغ خونی و مشکلات معده در بیمارستان بستری شده بود. پزشکی قانونی در نهایت علت مرگ رو “نامشخص” (Unascertained) اعلام کرد، اما قویترین نظریه اینه که یا یک حمله آسم ناگهانی بهش دست داده یا زخم معدهاش عود کرده و باعث خونریزی داخلی یا شوک شده. هر چی که بوده، اونقدر سریع و ناتوانکننده بوده که جویس حتی فرصت نکرده خودش رو به تلفن برسونه یا در رو باز کنه تا کسی رو صدا بزنه. اون در سکوت کامل، در میان هیاهوی کادوهای کریسمس، جان داد.
تاثیر مرگ جویس وینسنت بر فرهنگ عامه
این ماجرا آنقدر غمانگیز بود که استیون ویلسون (Steven Wilson)، موسیقیدان معروف، آلبوم شاهکار “Hand. Cannot. Erase.” را با الهام از زندگی جویس ساخت. همچنین مستندی به نام Dreams of a Life در سال ۲۰۱۱ ساخته شد که سعی کرد تصویر واقعی این زن را بازسازی کرد.
چرا این داستان هنوز مهمه؟
شاید بگی این اتفاق مال ۲۰ سال پیشه، ولی ترسناکش اینه که الان با وجود اینستاگرام و تلگرام، تنهاتر از قبل شدیم. ماجرای جویس یه تلنگره. یه هشدار بزرگ برای همهی ما که فکر میکنیم لایکهای مجازی یعنی «بودن». جویس نماد “تنهایی در جمع” بود. کسی که وسط لندن مرد و شهر ۳ سال بعد فهمید!





دیدگاه کاربران
اولین دیدگاه را شما ثبت کنید.